اینجا جای خوبی است.. دوستش دارم.. خلوت م را برهم نمیزند امتداد افکار پریشان آنکه مرد...
من زندگی را تجربه خواهم نمود..اگر اجازه دهم و ترس دور ریختن گذشته ای را که به اینجا رسید.. رهایش کنم. به گذشته ام که نگاه می کنم....گویا در اکنون می میرم... من انفجار نور را باور دارم و از آن میترسم..شاید اینکه من از نور هستم و میروم از تاریکی برایم باورش سخت است.. شاید اینکه پروردگار عشق است باورش سخت است....(مثال دلی که برکاغذ کشیده باشند و شکسته و نور از میانش عبور کرد..) و من هنوز......چشمانم می سوزد.!!!.......جلو برو .. تو باورش کن! "او" عشق است.... ان شاءالله..تعالی
هم اتاقی...ما را در سایت هم اتاقی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 45